تبليغاتX
دلهره تاریخ -

بر خود می بالم که به آسمانی ترین مهمانی دعوت شده ام که تک تک ستارگان آسمان در حسرتش غوطه ورند ، و سفره ای که عظمتش ضرب در رحمت پروردگار می شود .

و آنگاه چشمهامان ، چشمه های خاک خورده یمان در شرابی غسل داده خواهد شد کز جنس نور است از جنس پاکی . حلول این ماه رو به همتون تبریک می گم . با مطلبی از ادریس در خدمتتون هستم . البته زحمت این مطلب رو آقای مهرزاد کشیدند که همین جا ازشون تشکر می کنم به اضافه دوتا تبریک ویژه بهشون .

امیدوارم خوشتون بیاد . ..

 

داستان ادریس

 

 

در عصر او پادشاه ستمگري حكومت مي كرد، ادريس و پيروانش از اطاعت شاه سرباز زدند و مخالفت خود را با طاغوت، آشكار ساختند، از اين رو آنها را از طرف دستگاه آن شاه جبّار، به عنوان«رافَضي» (يعني ترك كننده اطاعت شاه) خواندند

روزي شاه با نگهبانان خود در بيابان، به سير و سياحت و شكار مشغول بود كه به زمين مزروعي بسيار خرّم و شادابي رسيد، پرسيد: اين زمين به چه كسي تعلق دارد؟اطرافيان گفتند: به يكي از پيروان ادريس.شاه، صاحب آن ملك را خواست و به او گفت: اين ملك را به من بفروش. او گفت: من عيالمند هستم و به محصول اين زمين محتاج تر از تو مي باشم و به هيچ عنوان از آن دست نمي كشم.شاه بسيار خشمگين شد، و با حال خشم به قصرش آمد، چون همسرش او را خشمگين يافت، علت را پرسيد و او جريان را بازگو كرد و با همسرش در اين مورد به مشورت پرداخت، و به اين نتيجه رسيدند كه رهنمودهاي ادريس، مردم را بر ضد شاه، پرجرئت و قوي دل كرده است.همسر شاه كه يك زن ستمگر و بي رحم بود گفت: من تدبيري ميكنم كه هم تو صاحب آن زمين شوي و هم مردم با تبليغات وارونه، رام و خام شوند.
شاه گفت: آن تدبير چيست؟زن كه حزبي بنام «ازارقه» (چشم كبودها) از افراد خونخوار و بي دين تشكيل داده بود به شاه گفت: من جمعي از حزب ازارقه را مي فرستم تا صاحب آن زمين را به اينجا بياورند و همه آنها شهادت بدهند كه او آيين تو را ترك كرده، در نتيجه كشتن او جايز مي شود، تو نيز او را مي كشي و آن سرزمين خرّم را تصرّف مي كني.شاه از اين نيرنگ استقبال كرد و آن را اجرا نمود و پس از كشتن آن شيعه ادريس، زمينهاي مزروعي او را تصرّف و غصب نمود.حضرت ادريس از جريان آگاه شد و شخصاً نزد شاه رفت و با صراحت به او اعتراض كرده ؛ آيين او را باطل دانست و او را به سوي حق دعوت نمود، سرانجام به او گفت: اگر توبه نكني و از روش خود برنگردي، به زودي عذاب الهي تو را فرا خواهد گرفت، و من پيام خود را از طرف خداوند به تو رساندم همسر شاه، به او گفت: هيچ ناراحت مباش، من نقشه قتل ادريس را طرح كرده ام، و با كشتن او رسالتش نيز باطل مي شود.

آن نقشه اين بود كه چهل نفر را مخفيانه مأمور كشتن ادريس كرد، ولي ادريس توسّط مأموران مخفي خود، از جريان آگاه شد و از محلّ و مكان هميشگي خود به جاي ديگر رفت، و آن چهل نفر در طرح خود شكست خوردند مدّتها گذشت تا اينكه عذاب قحطي، كشور شاه را فرا گرفت كار به جايي رسيد كه زن شاه، شبها به گدايي مي پرداخت تا اينكه شبي سگها به او حمله كردند و او را پاره پاره نموده و دريدند. بلاي قحطي نيز بيست سال طول كشيد و سرانجام، آنها كه باقي مانده بودند به ادريس و خداي ادريس ايمان آوردند و كم كم بلاها رفع گرديد. و ادريس عليه السلام پيروز شد

فرشته اي از سوي خداوند نزد ادريس عليه السلام آمد و او را به آمرزش گناهان و قبولي اعمالش مژده داد. ادريس بسيار خشنود شد و شكر خداي را به جاي آورد، سپس آرزو كرد هميشه زنده بماند به شكرگزاري خداوند بپردازد.
فرشته از او پرسيد: چه آرزويي داري؟ادريس گفت: جز اين آرزو ندارم كه زنده بمانم و شكرگزاري خدا كنم، زيرا در اين مدّت دعا مي كردم كه اعمالم پذيرفته شود كه پذيرفته شد، اينك بر آنم كه خدا را به خاطر قبولي اعمالم شكر نمايم و اين شكر ادامه يابد.
فرشته بال خود را گشود و ادريس را در برگرفت و او را به آسمانها برد.
مطابق بعضي از روايات، ادريس پس از مدّتي كه در آسمانها بود، عزرائيل روح او را در بين آسمان چهارم و پنجم قبض كرد،
امام صادق عليه السلام فرمود: يكي از فرشتگان، مشمول غضب خداوند شد. خداوند بال و پرش را شكست و او را در جزيره اي انداخت. او سالها در آنجا در عذاب به سر مي برد تا وقتي كه ادريس به پيامبري رسيد. او خود را به ادريس رسانيد و عرض كرد: اي پيامر خدا! دعا كن خداوند از من خشنود شود، و بال و پرم را سالم كند.ادريس براي او دعا كرد، او خوب شد و تصميم گرفت به طرف آسمانها صعود نمايد اما قبل از رفتن، نزد ادريس آمد و تشكّر كرد و گفت: آيا حاجتي داري زيرا مي خواهم احسان تو را جبران كنم

ادريس گفت: آري، دوست دارم مرا به آسمان ببري، تا با عزرائيل ملاقات كنم با او اُنس بگيرم، زيرا ياد او زندگي مرا تلخ كرده است.آن فرشته، ادريس را بر روي بال خود گرفت و به سوي آسمانها برد تا به آسمان چهارم رسيد، در آنجا عزرائيل را ديد كه از روي تعجّب سرش را تكان مي دهد.ادريس به عزرائيل سلام كرد، و گفت: چرا سرت را حركت مي دهي؟عزرائيل گفت: خداوند متعال به من فرمان داده كه روح تو را بين آسمان چهارم و پنجم قبض كنم، به خدا عرض كردم: چگونه چنين چيزي ممكن است با اينكه بين آسمان چهارم و سوم، پانصد سال راه فاصله است، و بين آسمان سوم و دوّم نيز همين مقدار فاصله. و من اكنون در سايه ي عرش هستم و تا زمين فاصله فراواني دارم و ادريس در زمين است، چگونه اين راه طولاني را مي پيمايد و تا بالاي آسمان چهارم مي آيد!. آنگاه عزرائيل همانجا روح ادريس را قبض كرد. اين است سخن خداوند ( آيه ي 57 سوره ي مريم) كه مي فرمايد:

وَ رَفَعناهُ مَكاناً عَلِيّاً؛

و ما ادريس را به مقام بالايي ارتقا داديم.
پيامبر صلي الله عليه وآله و سلم فرمود: در شب معراج، مردي را در بهشت ديدم، از جبرئيل پرسيدم: اين مرد كيست؟ جبرئيل گفت: اين ادريس است كه خداوند او را به مقام ارجمندي بالا آورده است. به ادريس سلام كردم و براي او طلب آمرزش نمودم، او نيز بر من سلام كرد و برايم طلب آمرزش نمودو به پيامبر عرضه كرد اجازه دهيد تا همين الان به رسالت شما شهادت دهم . حضرت محمد (ص) فرمود چطور؟
ادريس عرضه داشت . چون در بهشت تا كسي به رسالت شما اقرار نكند خداوند اجازه استفاده هيچ نعمتي را به او نمي دهد . و ادريس چنين كرد و به رسالت حضرت محمد (ص) اقرار كرد و از تمامي نعمتهاي بهشت برخور دار شد .

 

+ نوشته شده توسط نفیسه در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 15:1 |